تبليغاتX
غم هجران
غم هجران
آخرین مطالب
یا جواد الائمه
تاریخچه مسجد جمکران
نامه ی من به امام
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)
مرا دریاب
خواسته شيطان از اين زن هنگام نماز
مولای من
انتظار
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
آرشیو مطالب
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
پیوندها
غم دوست
هرچه از ذهن و دلم میگذرد
الهام از عشق میگوید
چی شد که عاشقت شدم؟
عشق
تنها جون
حرف های زیبای مریم بهرامی(بوتیمار)
حرف های دلنشین مهدی
وصال یاس
من بي من
نسيم ظهور1
نسيم ظهور2
كعبه انتظار
یا جواد الائمه
شهادت اما جواد علیه السلام را به پیش گاه مقدس امام رضا علیه السلام و همچنین صاحب و مولایمان

حضرت مهدی(عج) تسلیت عرض میکنیم.

منتظران مهدی | 21:35 - سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
+ |
تاریخچه مسجد جمکران

بسم الله الرحمن الرحیم

شیخ حسن بن مثله جمکرانی میگوید: من شب سه شنبه،17ماه مبارک رمضان سال 373هجری قمری در خانه خود خوابیده بودم که ناگاه جماعتی از مردم به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند:

         برخیز و مولای خود حضرت مهدی علیه السلام را اجابت کن که تو را طلب نموده است.

آنها مرا به محلی که اکنون مسجد جمکارن است آوردند،چون نیک نگاه کردم،تختی دیدم که فرشی نیکو بر آن

تخت گسترده شده و جوانی سی ساله بر آن تخت،تکیه بر بالش کرده و پیر مردی هم نزد او نشسته است،آن پیر حضرت خضر علیه السلام بود که مرا امر به نشستن نمود،حضرت مهدی علیه السلام مرا به نام خودم خواند و فرمود:

برو به حسن مسلم (که در این زمین کشاورزی می کند)بگو:این زمین شریفی است که حق تعالی آن را از زمین های دیگر برگزیده است،و دیگر نباید در آن کشاورزی کند.

عرض کردم:یا سیدی و مولای!لازم است که من دلیل و نشانه ای داشته باشم وگرنه مردم حرف مرا قبول نمیکنند،آقا فرمود:

تو برو و آن رسالت را انجام بده،ما نشانه هایی برای آن قرار می دهیم،و همچنین نزد سید ابوالحسن(یکی از علمای قم)برو و به او بگو حسن مسلم را احضار کند و سود جند ساله را که از زمین به دست آورده است،

وصول کند و با آن پول در این زمین مسجدی بنا نماید.

چون به راه افتادم چند قدمی هنوز برفته بودم که دوباره مرا باز خواندند و فرمودند:

بزی در گله جعفر کاشانی است،آنرا خریداری کن و بدین مکان آور و آنرا بکش و بین بیماران انفاق کن،هر بیمار و مریضی که از گوشت آن بخورد،حق تعالی او را شفا دهد.

حسن بن مثله جمکرانی می گوید:من به خانه بازگشتم و تمام شب را در اندیشه بودم،تا اینکه نماز صبح را خوانده و به سراغ علی امنذر رفتم و ماجرای شب گذشته را برای او نقل کردم و با او به همان مکان شب گذشته رفتیم،و در آنجا زنجیرهایی را دیدیم که طبق فرموده امام علیه السلام حدود بنای مسجد را نشان میداد سپس به قم نزد سید ابوالحسن رضا رفتیم و چون به در خانه او رسیدیم،خدم او گفت:آیا تو از جمکران هستی؟

به او گفتم:آری !خادم گفت:سید از سحر در انتظار تو است آنگاه به درون خانه رفتیم و سید مار به گرامی داشت و گفت :ای حسن بن مثله من در خواب بودم که شخصی به من گفت:

حسن بن مثله از جمکران نزد تو می آید هرچه او گوید،تصدیق کن و به قول او اعتماد نما،که سخن او سخن ماست و قول او را رد نکن از هنگام بیدار شدن تا این ساعت منتظر تو بودم،آنگاه من ماجرای شب گذشته را برای او تعریف کردم،سید بلافاصله فرمود تا اسب ها را زین نهادند و بیرون آوردند و سوار شدیم،چون به نزدیک روستای جمکارن رسیدیم ،گله جعفر کاشانی را دیدیم،آن بز از پس همه گوسفندان می آمد،چون به میان گفه رفتم،همینکه بز مرا دید به طرف من دوید،جعفر سوگند یاد کرد که این بز در گله من نبوده و تاکنون آنرا ندیده بودم،به هرحال آن بز را به محل مسجد آورده و آن را ذبح کرده و هر بیماری که گوشت آن را تناول کرد،با عنایت خداوند تبارک و تعالی وحضرت بقیه الله ارواحنا فداه شفا یافت.

ابولحسن رضا،حسن مسلم را احضار کرده و منافع زمین را از اوگرفت و مسجد جمکران را بنا کرد وآن را با چوب پوشاند سپس زنجیرها و میخ ها را با خود به قم برد و در خانه خود گذاشت،هر بیمار و دردمندی که خود را به آن زنجیر ها میمالید،خدای تعالی او را شفای عاجل میفرمود،پس از فوت سید ابوالحسن،آن زنجیر ها ناپدید شد و دیگر کسی آنها را ندید.(تلخیص از کتاب نجم الثاقب،ص383تا388)

 

منتظران مهدی | 0:45 - پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
+ |
نامه ی من به امام

اللهم عجل لولیک الفرج

فرسنده:جوون منتظر

        گیرنده:مرد منتظر

سلام آقا جان

  هرکاری کردم نشد بیام جمکران انگار قسمت بود واسه تولد امام رضا مشهد بمونم.شیندم یه بنده خدایی داره میاد جمکران گفتم خوش به حالش میخواستم یه نامه بدم بیاره اما به چند دلیل ندادم

یکیش این بود که جواب نامه قبلیم رو ندادی دومیش این بود که از یه نفر شنیدم شبا خادمات نامه ها رو آتیش میزنن البته من میدونم قبل از اینکه نامه بیاد جمکران تا آخرش همه رو خوندی.

خلاصه آقا جون دیشب خیلی دلم هوای جمکران رو کرده بود از شما چه پنهون یه نذری هم داشتم واسه حرم حضرت معصومه که میدونم از اونم خبر داری اما نشد.

آقا جون خیلی ها این نامه رو میخونن ولی چاره ای نداشتم اینا هم مثل خواهر برادر من هستن.آقا خیلی دلم گرفته اونقدر که دوست داشتم الان تو مسجدت بودم زار زار گریه میکردم.

به قول مرحوم آقاسی که میگفت به خوبا سر میزنی اما مگه ما بدا دل نداریم؟!!!!آقا جون من بدم اما آقا تو با خوبیت من رو خوب کن.

آقا من هنوز هم منتظرم دوست دارم مثل همون شب.یادته که کدوم شب رو میگم شب شهادت اما رضا رو میگم.دوست دارم یه بار دیگه تو خواب ببینمت آقا جان.

آقا جان مثل خیلی ها بازم منتظرت میمونم

 به امید دیدار تو یا سیدی

 

منتظران مهدی | 1:10 - سه شنبه دوازدهم آبان 1388
+ |
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(علیه السلام)

السلام علیک یا امام رضا(ع)

ضمن عرض تبریک به مناسبت فرا رسیدن ولادت امام رضا(ع)

به همه دوستان وعاشقان این امام بزرگوار سلام عرض میکنم

و از همینجا(مشهد الرضا)من و فاطیما خانم نائب الزیارت همه شما هموطنان هستیم.

با سپاس فراوان از شما

 

منتظران مهدی | 23:56 - دوشنبه چهارم آبان 1388
+ |
مرا دریاب

گـاهگـاهی بـه نگــاهی دل مــا را دریــاب                جـان بـه لـب آمـده از درد خــدا را دریـــاب

اگـر از دولــت وصل تـو مـرا نیـست نصیـب                گـاهگـاهـی به نگـاهـی دل مـا را دریـــاب

بـه امیـدی بـه ســرکــوی تو روی آوردیـــم                شـهریـرا را! به درخویـش گـــدا را دریــاب

سنگها میخورم از دست جنون دل خویش               مـن دیــوانــه انگـــشت نمــا را دریــــــاب

کـاروان رفـت و مـن از همسـفران دورم دور               مـن از قــافــلـه شــوق جــدا را دریـــــاب

تــا دلـم بــار غـــم عشــق بــه منـزل فکند               شهســوارا مــن افــتـاده ز پـــا را دریـــاب

تــا فغـــان دل غمــدیــده مــا را شنــــــوی                نـازنینــا سحــری بـاد صبــا، ما را دریــاب

 

 

                                  مرا دریاب
منتظران مهدی | 1:10 - شنبه بیست و پنجم مهر 1388
+ |
خواسته شيطان از اين زن هنگام نماز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ

در زمان حضرت عيسى بن مريم عليه السلام زنى بود پرهيزگار و با خدا. وقت نماز هر كارى را رها مى كرد و مشغول نماز مى شد.

روزى مشغول پختن نان بود كه مؤ ذن بانگ اذان داد و مردم را به نماز فرا خواند. اين زن دست از نان پختن كشيد و مشغول نماز شد. چون به نماز ايستاد، شيطان در وى وسوسه كرد و گفت :اى زن ! تا تو از نماز فارغ شوى همه نان هاى تو مى سوزند.

زن در دل خود جواب داد: اگر همه نانها بسوزد، بهتر است تا اين كه روز قيامت تنم به آتش دوزخ بسوزد و عذاب شوم .

شيطان بار ديگر وسوسه كرد كه :اى زن ! پسرت در تنور افتاد و بدنش سوخت . زن در دل جواب داد: اگر خداوند مقدر كرده است كه من در حال نماز باشم و پسرم در آتش تنور بسوزد، من به قضاى خدا راضيم و نماز خود را رها نمى كنم و اگر خدا بخواهد او را از سوختن نجات مى دهد.

در اين حال شوهر زن از راه رسيد، زن را ديد كه مشغول نماز است و تنور هم روشن مى باشد، در تنور نان ها را ديد كه پخته شده ولى نسوخته است و فرزندش در ميان آتش بازى مى كند و به قدرت خدا آتش در او اثر نداشت .

وقتى زن از نماز فارغ شد دست او را گرفت نزديك تنور آورد و گفت : داخل تنور را نگاه كن . وقتى زن به درون تنور نگاه كرد، ديد فرزندش سالم و نان ها پخته شده بدون آن كه سوخته باشد. زن فورا سجد شكر به جاى آورد و خداى خود را سپاس گزارد.

شوهر، فرزند خود را برداشت و پيش حضرت عيسى عليه السلام برد و داستانش را براى آن حضرت تعريف كرد! او فرمود:اى مرد! برو از همسرت بپرس چه كرده و با خداى خود چه رابطه اى داشته ؟ شوهر آمد و از او سوال نمود. زن در جواب گفت : من با خداى خود عهد كرده ام چند عمل نيك را انجام دهم . آنها عبارت اند از: 1. هميشه كار آخرت را بر كار دنيا مقدم بدارم 2. از آن روزى كه خود را شناختم بدون وضو نبوده ام 3. هميشه نماز خود را در اول وقت مى خوانم 4. اگر كسى بر من ستم كرد و مرا دشنام داد كينه او را در دل نگيرم ، و او را به خدا واگذارم 5. در كارهاى خود به قضاى الهى راضى باشم 6. سائل را از در خانه ام ماءيوس نكنم 7. نماز شب را ترك ننمايم .

حضرت عيسى فرمود: اگر اين زن مرد بود، پيغمبر مى شد، چون كارهاى پيغمبران را مى كند و شيطان نمى تواند او را فريب دهد.

منتظران مهدی | 20:35 - شنبه هجدهم مهر 1388
+ |
مولای من

منتظران مهدی | 18:33 - یکشنبه دوازدهم مهر 1388
+ |
انتظار

صدای زیبای آبشار نقره ای را با همین گوشهای تیزم می شنوم0 گویی که قطره قطره اش برایم حکم یک دریا دارند،صدایشان کردم آمدند وبرایم یک جام از آب گوارا آوردند،گفتم:مگر خودتان تشنه نیستید گفتند ما سیرابیم،اما تو هنوز رودخانه دلت کویر است،لیوان را گرفتم،نوشیدم آن را،گوارا بود وبه دلم نشست ودر همان لحظه دیدم صدایی دگر نمی شنوم،هر چه نگاه کردم آن همان قطرات آب را ندیدم، گفتم خدایا جرا اینگونه مرا تنها گذاردند0 چرا اینگونه سیراب شدم،اما مرا خواب کردند ورفتند،صدایی شنیدم0 به سویش دویدم ورسیدم،آریٍ،آری،این همان آبشار است ورفتم یک لیوان را در کنار سنگ ریزه های آبشار دیدم،دویدم،دویدم،آنقدر که دوباره تشنه شدم اما دیدم نوری کنارم ایستاده ،گفتم که هستی!:

گفت:همان کسی که در انتظارش کنار جاده سرنوشت نشسته ای،گفتم من لیاقت ندارم،چرا سراغم آمدی،گفت:پاک است دلت،اینگونه مگذار آلوده شوند،گفتم:چگونه،گفت مرا طلب کن،صدایم زن،گفت نمی رسد صدایم به گوشت،گفت رسیده،اما نه با آن لحنی که باید مرا طلب کنی،گفتم عشقم را چه کنم،گفت:عاشق باش،اما آنگونه که خودت می گویی بر سر جاده انتظار منتظرش باش0 این را گفت:واز جلوی چشمان سیاهم محو شد0     

منتظران مهدی | 18:30 - یکشنبه دوازدهم مهر 1388
+ |
السلام علیک یا ابا صالح المهدی

منتظران مهدی | 19:3 - پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388
+ |
منوی اصلی
خانه
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

این وبلاگ ساخته شده واسه پناه بی پناهان
واسه اونی که همه جوره دلش واسه ما آدم هایی که قدرشو نمیدونیم میتپه
با احترام تقدیم به خودش که صاحب همه ی ماست
دوســــــــــــت دارم یا اباصالح المهدی

سایر امکانات